آرشیو وبلاگ
      سکوت روزها ()
نکند اندوهی/ سر رسد از پس کوه... نویسنده: سکوت روزها - یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳

من خوبم. مثبتم. راضی‌ام.
دنیا بد و خراب است. اما دور و بر من فعلا همه چیز آرام و ملایم است. با خودم و اطرافیانم در صلح و آرامشم. میشود بهتر هم باشم. بهتر هم میشوم.
تصمیم دارم بعد از سالها، بروم پایه نظام مهندسی ام را هم ارتقا بدهم. یک سری کلاس دارد و یک امتحان. برای شرکت خوب است. خودم که کمکی نمیکنم، اقلا مدرکم یک کمکی بکند.
دوبار هفته پیش و یکبار هم امروز با دخترم و دوست پسرش رفتیم درکه. حدود هفت صبح حرکت میکنیم از پای کوه. حدود سه ربع کوهنوردی میکنیم و بعد صبحانه میخوریم. نان و پنیر و گردو و هندوانه و چای. بعد برمیگردیم.

  نظرات ()
کلید قلبمو دادم بهت گم نکنی سر به هوای من! نویسنده: سکوت روزها - دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳

 

دو تا کلید رو میز بود. داشت میرفت بیرون. مراسم خداحافظی بود! خیلی گیج و ویج به کلید ها اخم و گفت : " این مال کجاست؟ اون مال کجاست؟" گفتم: " یکی ش مال قلب منه. حالا ببین کدوم!" کلید ها رو برداشت و رفت.

  نظرات ()
  نویسنده: سکوت روزها - شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳

  نظرات ()
این حس نویسنده: سکوت روزها - شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳


دارم به رنگ ها و سایه ها و نورها فکر می‌کنم. توی سرم دارم نقاشی می‌کنم. دنبال کاغذ و رنگ گشتم توی خانه. یک مقدار کاغذ کاهی پیدا کردم و مدادرنگی. دلم اما زمینه سفید سفید میخواهد و رنگی که بشود با قلم کلفت بر زمینه نشاند.

این حس را اگر بتوانم زنده نگه دارم کار مهمی کرده‌ام.

  نظرات ()
آن روز که تیم ملی با بوسنی بازی داشت نویسنده: سکوت روزها - چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳

قهوه‌ام کنار دستم سرد شده. نشسته ام بدون اینکه توی اینترنت کار خاصی داشته باشم، به مانیتور نگاه میکنم.

امروز روزیست که از نظر من آخرین بازی ایران در جام جهانی است. اما خب خیلی ها امید دارند که صعود کنیم. دروغ چرا؟ من هم امید دارم. اما خب امید به تنهایی برای باور کردن کافی نیست. امید دارم اما باور ندارم.


دخترم قرار است بازی را همراه همکلاسی‌هایش در یک همبرگر فروشی نگاه کند. ح ی جیمی مان هم رفته دماوند. البته دخترم به دوستهایش گفته مادرم در خانه تنهاست و دوستهایش گفته اند خب مادرت را هم بیاور و با خوشحالی به من اعلام کرده که با هم میرویم. اما من خیال ندارم همراهش بروم.


خواهر زاده ام (سین) هم قرار است بیاید از خانه ما چمدان بردارد. جمعه دارد میرود آلمان که یک ماه بماند و باز برگردد. کارهایش همه اشتباه است. طفلکی با یک کله بدون عقل و بدون سرپرست و بزرگتر رها شده توی دنیا. حرف هیچکس را هم قبول ندارد. زندگی خودش را که خراب کرده هیچ، زندگی دختر کوچکش را هم دارد با بی عقلی هایش خراب میکند. من حرص میخورم و تماشا میکنم. گاهی حرف هم میزنم اما کو گوش شنوا؟ کاش قدرتی داشتم که بهش زور بگویم. اما ندارم.

 



  نظرات ()
این دو تا :) نویسنده: سکوت روزها - چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳

 

این دو تا، خیلی معصومانه و عزیز، همدیگه رو خیلی دوست دارن. برای من تماشای عشقشون خیلی لذتبخشه. دلم میخواد همینطور لبخند بزنم و نگاهشون کنم.

  نظرات ()
چهارشنبه نویسنده: سکوت روزها - چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳

گرسنه ام. در خانه تنها هستم. خانه نا مرتب. من سنگین و نشسته. دخترم هنوز گلویش ناراحت است. کلی هم آنتی بیوتیک گرفته. هم وریدی هم خوراکی. اما هنوز خوب نشده. حرفم نمی‌آید. ساکتم.

  نظرات ()
شنبه بعد از تعطیلات نویسنده: سکوت روزها - شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳

گرم است. هوا دیگر تابستانی است. فن کوئل روشن کردم اما انگار برج خنک کن کار نمیکند. زنگ زدم به نگهبان، گفت از بعد از طوفان دیروز برقش مشکل پیدا کرده. بعد رفتم گلدانهای بیرون را آب دادم و روی خودم هم آب ریختم که خنک شوم اما آدم چقدر میتواند روی خودش آب بریزد؟ آن هم توی این بی آبی. گفت به مدیر جدید ساختمان هم از دیشب گفته که برق فن کوئل مشکل پیدا کرده اما مدیر کاری نکرده و الان هم خانه نیست.

دحترم تمام این روزهای تعطیل را بیمار بود. با بیماری درس خواند. امروز امتحان آناتومی داشت. با بیماری هم رفته امتحان داده. طهر بهش زنگ زدم حالش خوب نبود. گفت از تمام امتحان های عمرش بد تر بوده. البته گفت بقیه هم خوب ندادند و کلا سخت بوده. هنوز نیامده خانه طفلکم. هر چه گفتم بیا ببرمت دکتر، گفت بگذار بدنم چند روز مقاومت کند اگر خوب نشدم. اما هی بد و بد تر شده.

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
دوستان من یک روز تازه شکار شبتاب ها نابهنگام